زینب خانمزینب خانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نی نی زینب

خانه تکانی!

چقدر زود گذشت . انگار همین دیروز بود که برای سال 93 پست گذاشتم. امروز جشن هفت سین توی مهد داشتین.خوشحالم که برای دوستانت خوراکی می بری و یا دلتنگ میشی.روحیه خیلی حساسی داری درست مثل خودم. برای خونه تکونی کار چندانی نداشتیم فقط قالی و پتو شستیم. هر جا میریم ، میگی: شما هم فرش هاتون رو دادید قالی شویی؟ این یعنی خونه تکونی ... کاش می شد از حرفهای نگفته برات بگم. .وقتی حرف میزنی چنان محو کلام و چهره ی معصومت میشم ، که زمان رو از دست می دم. شیرین زبان من ! دعا کن من هم به آرزوهام برسم.دعا کن سال 94 سال آرامش و دوستی باشه. سال صلح و صفا. سال خنده و همدلی.دعا کن پای حرف و دلمون بمونیم و  شاد زندگی کنیم. ...
21 اسفند 1393

...

سلام . دختر خوبی هستم. به مامان جون و باباجون کمک میکنم. گاهی اوقات بی دلیل گریه میکنم . آبمیوه با تکه های میوه رو دوست ندارم. عاشق زیتون و توت فرنگی ام. چند روز رفتیم تهران ، نبودیم. ببخشید دلتون تنگ شد. این عکس خانمانه رو مامان جونم شکار کرده وقتی که باباجون در حال خرید لباس بود.دیگه حرفی ندارم . خداحافظ. راستی الان 3 سال و 3 ماهه شدم. دیگه خداحافظ. ...
17 اسفند 1393

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. یکی اومد ، یکی رفت. یکی گرم بود و یکی از سرما خواب نرفت. یکی حرف داشت، یکی مهر سکوت بر لب. یکی سیر بود، یکی گرسنه . یکی می خندید ، یکی اشکش بند نمی اومد. یکی می دوید و یکی پا نداشت. یکی روزگارش سکه بود ، یکی دستش خالی. یکی از گریه های بچه کلافه بود و یکی ارزوی مادر شدن داشت. یکی نگاهش لرزید، یکی نگاهش رو دزدید... گلم، زینبم( ضحی خانم!) یکی بود ، یکی نبود. غیر از خدا رو کسی حساب باز نکن.   توجه: احتمالا بعد از این پست های زینب خانم رمزدار باشه . اگه دوست داشتین رمز مطالب رو در اختیارتون می ذارم.   ...
18 بهمن 1393

گزارش کوتاه سفر

سلام. بعد از یه سفر 13 روزه ، به خونه برگشتیم . دخترم دلتنگ باباجونش بود و کمتر اجازه داد از کنار خانواده بودن لذت ببرم. از دختر خاله ها و پسر خاله ها ممنونم که مرتب از خواسته هاتون کوتاه اومدین که دختر یزدی ! کمتر بهانه بگیره.   ...
18 بهمن 1393

دردانه باش...

صبح، شروع کار . دارم زینب رو میبرم مهد . آژانس منتظره. بدو زینب خانم ، دیر شد... از شیشه ماشین بیرون رو نگاه میکنم.یکی، دو تا، سه تا ! میرسیم به مهد و با دیگر مامانها حال و احوال میکنم. فقط خودم هستم! پوشش چادر این جا هم منسوخ شده! به راننده آژانس میگم :لطفا بریم مرکز مشاوره . اونجا هم به غیر از یه خانم سالمند و من کس دیگه ای نیست! خانم های جوان چادری در اجتماع انگشت شمار شدن. این یعنی اینکه من جز دردانه های خلقتم ! چادر من قلعه محکم نجابتم هست. خدایا ازت ممنوم و دخترم رو به خودت میسپرم . او را هم دردانه دوست بدار ...           ...
1 بهمن 1393

عالم خیال

زینب خانم وارد دنیای خودش که میشه تقریبا از همه جا فارغ و بی خبر میشه . شروع میکنه با خودش حرف زدن و نقش بازی کردن . اونقدر زیبا قربون و صدقه عروسک هاش میره که باورت میشه مادرشون هست! اونها رو میبره پارک و دکتر . براشون جشن تولد میگیره ! سفره هفت سین  پهن میکنه و براشون هدیه میخره ! یا مثل برنامه های تلویزیون آشپزی یاد میده! مدادرنگی ها رو بین حیوانات جنگل تقسیم میکنه : آثار هنری مثل کار با رنگ انگشتی رو به دیوار کمدش می چسبونه و به بچه هاش یاد میده چه جوری نقاشی کنن:   ...
29 دی 1393

مادرخوب بودن

مادر خوب بودن سخت ترین کار دنیاست! درست از لحظه ای که مادر میشی تازه میبنی چقدر زندگی جدی شد! (در صورتی کودک شما سالم باشه : جدی و امیدبخش و در غیراینصورت جدی و سرشار از ناامیدی) .دیگه حساب هر کسی مسؤل کار خودش نیست ! تو مسؤل و پاسخگوی 2 نفر میشی با همه عواقبش ! تازه با بیشتر شدن بچه ها قضیه پیچیده تر هم میشه. اول فکر میکنی حساب وقت و زمان 50 ، 50 هست بعد یه حساب سرانگشتی ساده میکنی و میبینی 90 ، 10 شد.بی اغراق... به نفع بچه ! مهمونی میریم ؟- ببینم چی میشه... بریم مسافرت ؟ - هوا سرده ، سرما میخوره یا خیلی گرمه اذیت میشه... بریم بازار ؟- تازه خوابیده... این فیلم خیلی جالبه ، ببینیم ؟ - نوبت دکتر داره؟ باید وزنش چک شه... دوست داری کاری انجام ...
25 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی زینب می باشد