زینب خانمزینب خانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نی نی زینب

خاله بازی

اکثر اوقات داری آروم با خودت حرف می زنی . باباجون یواشکی دم در می ایسته و نگات میکنه.امروز وقتی وارد اتاق شدم ، دیدم روکش های پشتی ها رو به جای لباس عروس تنت کردی و مثلا رفتی مهمونی. خیلی رسمی داشتی با عروسک هات در مورد اینکه اذیت نکنن ، صحبت می کردی. منم چند تا عکس گرفتم تا به فرزندت نشون بدم ،مامانشون چه دختر نازیه !   ...
19 ارديبهشت 1394

انتظارکوچولو

وقتی منتظرم باباجون بیاد دنبالم... آره، وقتی منتظرم باباجون بیاد دنبالم، زود خسته میشم.الان منتظرم بیاد که بریم باغ.آخه امسال یه باغ خریدیم مال خود خود خودمون! من اونجا کیک گلی درست میکنم،شاخه های کوچیک رو برای آتش جمع میکنم، کمی بدو بدو میکنم و از خستگی وقت برگشت به خونه بیهوش میشم.پس چرا باباجون نمیاد؟ آخ جون صدای در اومد! من که آماده ام!شما هم تشریف بیارید خوشحال میشیم. ...
19 ارديبهشت 1394

جشن شادی آریس

هفته پیش رفتم دنبال زینب خانم. دیدم چند تا برگه دستشه و با خوشحالی میگه مامان جون بریم استراحت کنیم چون عصر باید بریم جشن شادی ! برگه ها رو گرفتم و دیدم نوشته جشن آریس در سینما دانش آموز برگزار میشه و از همه مهم تر میمون زبل و شیطونی از کشور برزیل هم جزء برنامه هست. خلاصه ساعت 7 دم سینما دانش آموز غلغله بود. بعد از یک ساعت معطلی وارد سالن شدیم و زینب خانم با ذوق زیاد داخل صف گریم صورت شد(خیلی دوست داره روی صورتش نقاشی بکشن).فرصتی دست داد که دست و گردنم رو ماساژ بدم و نگاهی به اطراف بندازم که متوجه برگه دست نویسی روی دیوار شدم با این متن: با عرض پوزش برنامه میمون زبل کنسل شده است!!! من که در این مدت زینب رو بغل کرده ...
18 ارديبهشت 1394

مؤدبانه های مادر

مؤدبانه! از تمام مادران درخواست میکنم برای فرزندان خود نام های آسان تر و آشناتر و بامعنا انتخاب کنید . به فکر بچه ها باشید که در آینده نمی تونن بیش تر از 2 دوست داشته باشن! چرا که نمیشه بعضی نام ها رو حتی با تکرار به حافظه سپرد. مؤدبانه! از بچه ها درخواست می کنم که تبلت ها رو به مادران و پدران برگردانید و بخواهید خودشان با شما بازی کنند.(قطعات پازل رو فراموش نکنین) مؤدبانه! از طراحان بازی های کامپیوتری درخواست میکنم که کمی بیشتر دقت کنند چرا که سی دی هایی که در گذشته برای 2 ساعت وقت بچه ها رو پر می کرد حالا در نقش مادر و پدر و خواهر و برادر و عمه و دایی و خاله و زن دایی و زن عمو و دوست و همه دنیای ب...
18 ارديبهشت 1394

کمی بالاتر از نوک بینی!

من به جهانی آمده ام پاک و رویایی. دنیایی سراسر شور و شیدایی. من روی زمینی زندگی می کنم که آسمانش کمی آبی و زمینش کمی سبز است. در دهکده جهانی چشمه اشک مادرم خشکیده است و شانه های پدرم زیر بار گران دردی خمیده است. دنیای من فراتر از اشک و لبخند و آه و رویا شده است. در دنیای من انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست. در دنیای شما هم همینطور! 7 سال است که دوم آوریل مصادف با سیزده فروردین به نام من نامگذاری شده است. یعنی روز جهانی اتیسم و آگاه سازی برای آن... اما سبزه های عید از یادتان می برد که گره دنیای من را کمی شل تر کنید. این چند جمله از طرف من و باباجون و دخترجون تقدیم میشه به بهنام و امثال بهنام. کاش می شد به دنیای پیچیده آنها راهی ...
28 فروردين 1394

صمیمانه

امسال روضه ی عمو جلال هفته اول عید بود. در نتیجه ما هفته دوم عید رفتیم کرمان و با عزیزانمون حدود 8 روز به یاد ماندنی رو گذروندیم.( عکس هاش رو در پست بعدی میذارم). هفته اول عید بود که دایی حمید ( دایی باباجون) تماس گرفت و همه نوه ها و نتیجه های ننه رو برای نهار خونه ی ننه ( مادر مادربزرگ من ) دعوت کرد.هر چند همه داخل این عکس نیستن ولی عکس به یاد موندنی شد.من بین عمه صدیقه و آقا رضا نشستم و باباجون هم عکاسه.   این هم منو و لباس روز اول عید... ...
17 فروردين 1394

من و نان داغ!

این عکس مربوط میشه به خرید لباس عید. کنار خیابون منتظر بودیم باباجون بیاد. زینب خانم بیسکویت می خواست ولی اونجا فقط فروشگاه لباس و ابزار فروشی و البته یه دونه نانوایی بود. با هم رفتیم دم نانوایی و یه دونه نون گرفتیم. اونقدر خوشحال بود از داشتن نون گرم که مرتب با بپر بپر کردن قصد داشت نون رو از من بگیره ! خلاصه نون بغل کرد و یه تکه بزرگ گذاشت دهنش.خدایا این نون گندم رو از ما نگیر....     ...
1 فروردين 1394

سفره هفت سین 94

سلام. بهارآمد بهار آمد بهار دلگشا آمد... تخم مرغ های رنگی حاصل هنر دست های زینب خانمه بدون کوچکترین کمکی از طرف ما رشته کار و زندگی تون مثل رشته های آش سفره ما پیوسته باشه زیبای من ، سفره هفت سین ما همیشه خواهان سین سلامتی توست. ...
1 فروردين 1394

بهار کودکی

بازی ، حرف زدن، بازی، حرف زدن.... همینطور ادامه داره... امروز برای رسوندن چند برگه برای تایپ به جای آژانس گرفتن ، پیاده روی رو انتخاب کردیم. با ذوق برگهای درختا رو نشون میدی ومیگی: بهار یعنی سبز کم رنگ و سبز پررنگ! چقدر زیبا و ساده حرف میزنی و دنیا رو تفسیر میکنی. بهار یعنی همین. بهار کودکی یعنی تو حرف بزنی و من و باباجون لذت ببریم. میشینی داخل ماشین و آدرس دادن شروع میشه. - اول میریم سمت چپ ، بعد دور می زنیم ، مغازه ای که پله داره توش اسباب بازی می فروشن.( خودمون تا آخر داستان رو می خونیم.پس اسباب بازی می خواد) - چی بخرم دخترم؟ - هر چی دوست داری؟( اسباب بازی خریده میشه) - من یکی مغازه دیدم خوراکی داشت. - چی می...
25 اسفند 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی زینب می باشد