زینب خانمزینب خانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نی نی زینب

گزارش کوتاه سفر

سلام. بعد از یه سفر 13 روزه ، به خونه برگشتیم . دخترم دلتنگ باباجونش بود و کمتر اجازه داد از کنار خانواده بودن لذت ببرم. از دختر خاله ها و پسر خاله ها ممنونم که مرتب از خواسته هاتون کوتاه اومدین که دختر یزدی ! کمتر بهانه بگیره.   ...
18 بهمن 1393

دردانه باش...

صبح، شروع کار . دارم زینب رو میبرم مهد . آژانس منتظره. بدو زینب خانم ، دیر شد... از شیشه ماشین بیرون رو نگاه میکنم.یکی، دو تا، سه تا ! میرسیم به مهد و با دیگر مامانها حال و احوال میکنم. فقط خودم هستم! پوشش چادر این جا هم منسوخ شده! به راننده آژانس میگم :لطفا بریم مرکز مشاوره . اونجا هم به غیر از یه خانم سالمند و من کس دیگه ای نیست! خانم های جوان چادری در اجتماع انگشت شمار شدن. این یعنی اینکه من جز دردانه های خلقتم ! چادر من قلعه محکم نجابتم هست. خدایا ازت ممنوم و دخترم رو به خودت میسپرم . او را هم دردانه دوست بدار ...           ...
1 بهمن 1393

عالم خیال

زینب خانم وارد دنیای خودش که میشه تقریبا از همه جا فارغ و بی خبر میشه . شروع میکنه با خودش حرف زدن و نقش بازی کردن . اونقدر زیبا قربون و صدقه عروسک هاش میره که باورت میشه مادرشون هست! اونها رو میبره پارک و دکتر . براشون جشن تولد میگیره ! سفره هفت سین  پهن میکنه و براشون هدیه میخره ! یا مثل برنامه های تلویزیون آشپزی یاد میده! مدادرنگی ها رو بین حیوانات جنگل تقسیم میکنه : آثار هنری مثل کار با رنگ انگشتی رو به دیوار کمدش می چسبونه و به بچه هاش یاد میده چه جوری نقاشی کنن:   ...
29 دی 1393

مادرخوب بودن

مادر خوب بودن سخت ترین کار دنیاست! درست از لحظه ای که مادر میشی تازه میبنی چقدر زندگی جدی شد! (در صورتی کودک شما سالم باشه : جدی و امیدبخش و در غیراینصورت جدی و سرشار از ناامیدی) .دیگه حساب هر کسی مسؤل کار خودش نیست ! تو مسؤل و پاسخگوی 2 نفر میشی با همه عواقبش ! تازه با بیشتر شدن بچه ها قضیه پیچیده تر هم میشه. اول فکر میکنی حساب وقت و زمان 50 ، 50 هست بعد یه حساب سرانگشتی ساده میکنی و میبینی 90 ، 10 شد.بی اغراق... به نفع بچه ! مهمونی میریم ؟- ببینم چی میشه... بریم مسافرت ؟ - هوا سرده ، سرما میخوره یا خیلی گرمه اذیت میشه... بریم بازار ؟- تازه خوابیده... این فیلم خیلی جالبه ، ببینیم ؟ - نوبت دکتر داره؟ باید وزنش چک شه... دوست داری کاری انجام ...
25 دی 1393

برچسب

به طور کلی بچه ها هرازگاهی به یه چیزی گیر میدن! یا به عبارتی سوزنشون گیر می افته! تا مدتی پیش خونه سازی و دومینو از خرید های عمده خانه ما محسوب می شد. به طوریکه همپای سیب زمینی و پیاز ،ما خونه سازی می خریدیم! الان نمیشه توی خونه راه رفت .غافل بشی کف پا ، موها، شلوار ، آستین لباس ، پیشانی و پشت دست ها برچسب چسبیده . باباجون بیچاره که مثل ژنرال های ارتش همیشه یه عکس دایناسور روی جیب لباسش قرار گرفته . خلاصه دیگه کار از جارو برقی گذشته و من مثل آدم هایی که دنبال چیزی میگردن ، مرتب دارم قبل از جاروکردن با دست روی قالی برچسب جدا میکنم. به نظرتون گیر بعدی چی می تونه باشه؟ ...
25 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی زینب می باشد