زینب خانمزینب خانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نی نی زینب

صمیمانه

امسال روضه ی عمو جلال هفته اول عید بود. در نتیجه ما هفته دوم عید رفتیم کرمان و با عزیزانمون حدود 8 روز به یاد ماندنی رو گذروندیم.( عکس هاش رو در پست بعدی میذارم). هفته اول عید بود که دایی حمید ( دایی باباجون) تماس گرفت و همه نوه ها و نتیجه های ننه رو برای نهار خونه ی ننه ( مادر مادربزرگ من ) دعوت کرد.هر چند همه داخل این عکس نیستن ولی عکس به یاد موندنی شد.من بین عمه صدیقه و آقا رضا نشستم و باباجون هم عکاسه.   این هم منو و لباس روز اول عید... ...
17 فروردين 1394

من و نان داغ!

این عکس مربوط میشه به خرید لباس عید. کنار خیابون منتظر بودیم باباجون بیاد. زینب خانم بیسکویت می خواست ولی اونجا فقط فروشگاه لباس و ابزار فروشی و البته یه دونه نانوایی بود. با هم رفتیم دم نانوایی و یه دونه نون گرفتیم. اونقدر خوشحال بود از داشتن نون گرم که مرتب با بپر بپر کردن قصد داشت نون رو از من بگیره ! خلاصه نون بغل کرد و یه تکه بزرگ گذاشت دهنش.خدایا این نون گندم رو از ما نگیر....     ...
1 فروردين 1394

سفره هفت سین 94

سلام. بهارآمد بهار آمد بهار دلگشا آمد... تخم مرغ های رنگی حاصل هنر دست های زینب خانمه بدون کوچکترین کمکی از طرف ما رشته کار و زندگی تون مثل رشته های آش سفره ما پیوسته باشه زیبای من ، سفره هفت سین ما همیشه خواهان سین سلامتی توست. ...
1 فروردين 1394

بهار کودکی

بازی ، حرف زدن، بازی، حرف زدن.... همینطور ادامه داره... امروز برای رسوندن چند برگه برای تایپ به جای آژانس گرفتن ، پیاده روی رو انتخاب کردیم. با ذوق برگهای درختا رو نشون میدی ومیگی: بهار یعنی سبز کم رنگ و سبز پررنگ! چقدر زیبا و ساده حرف میزنی و دنیا رو تفسیر میکنی. بهار یعنی همین. بهار کودکی یعنی تو حرف بزنی و من و باباجون لذت ببریم. میشینی داخل ماشین و آدرس دادن شروع میشه. - اول میریم سمت چپ ، بعد دور می زنیم ، مغازه ای که پله داره توش اسباب بازی می فروشن.( خودمون تا آخر داستان رو می خونیم.پس اسباب بازی می خواد) - چی بخرم دخترم؟ - هر چی دوست داری؟( اسباب بازی خریده میشه) - من یکی مغازه دیدم خوراکی داشت. - چی می...
25 اسفند 1393

خانه تکانی!

چقدر زود گذشت . انگار همین دیروز بود که برای سال 93 پست گذاشتم. امروز جشن هفت سین توی مهد داشتین.خوشحالم که برای دوستانت خوراکی می بری و یا دلتنگ میشی.روحیه خیلی حساسی داری درست مثل خودم. برای خونه تکونی کار چندانی نداشتیم فقط قالی و پتو شستیم. هر جا میریم ، میگی: شما هم فرش هاتون رو دادید قالی شویی؟ این یعنی خونه تکونی ... کاش می شد از حرفهای نگفته برات بگم. .وقتی حرف میزنی چنان محو کلام و چهره ی معصومت میشم ، که زمان رو از دست می دم. شیرین زبان من ! دعا کن من هم به آرزوهام برسم.دعا کن سال 94 سال آرامش و دوستی باشه. سال صلح و صفا. سال خنده و همدلی.دعا کن پای حرف و دلمون بمونیم و  شاد زندگی کنیم. ...
21 اسفند 1393

...

سلام . دختر خوبی هستم. به مامان جون و باباجون کمک میکنم. گاهی اوقات بی دلیل گریه میکنم . آبمیوه با تکه های میوه رو دوست ندارم. عاشق زیتون و توت فرنگی ام. چند روز رفتیم تهران ، نبودیم. ببخشید دلتون تنگ شد. این عکس خانمانه رو مامان جونم شکار کرده وقتی که باباجون در حال خرید لباس بود.دیگه حرفی ندارم . خداحافظ. راستی الان 3 سال و 3 ماهه شدم. دیگه خداحافظ. ...
17 اسفند 1393

یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. یکی اومد ، یکی رفت. یکی گرم بود و یکی از سرما خواب نرفت. یکی حرف داشت، یکی مهر سکوت بر لب. یکی سیر بود، یکی گرسنه . یکی می خندید ، یکی اشکش بند نمی اومد. یکی می دوید و یکی پا نداشت. یکی روزگارش سکه بود ، یکی دستش خالی. یکی از گریه های بچه کلافه بود و یکی ارزوی مادر شدن داشت. یکی نگاهش لرزید، یکی نگاهش رو دزدید... گلم، زینبم( ضحی خانم!) یکی بود ، یکی نبود. غیر از خدا رو کسی حساب باز نکن.   توجه: احتمالا بعد از این پست های زینب خانم رمزدار باشه . اگه دوست داشتین رمز مطالب رو در اختیارتون می ذارم.   ...
18 بهمن 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی زینب می باشد