نی نی زینب
نی نی زینب
دختری دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره
قالب وبلاگ

 

niniweblog.com

سلام

این صفحه متعلق به زینب خانمه که به امید خدا قراره در آینده فرد مفیدی برای کشورش باشه. از امروز سیر بزرگ شدن خانم خانما رو با هم دنبال کنیم. خدا رو چه دیدید، امیدوارم یه روز زینب خانم خودش نویسنده پست های بعدی باشه.

 «به امید روزهای بهتر و بهتر»



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 31 شهريور 1395 ] [ 21:55 ] [ مامان زینب ]

از علایق خاص زینب خانم کار با خمیر رنگیه که میتونه اون رو یک ساعت مشغول کنه.

تخم مرغ های خونه ما به همت زینب خانم اکثر اوقات این شکلیه.

دستان هنرمند من



[موضوع : ]
[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ 15:04 ] [ مامان زینب ]

زینب جان اونقدر از بازگشت باباجون خوشحال بود که لحظه ای ازش جدا نمی شد و به بهانه های مختلف مثل سرم درد میکنه، پام خورد به دیوار خیلی درد گرفت، چشام می سوزه و ... وقت نکرد روح ما رو به نقاشی های قشنگش میهمان کنه تا بالاخره تمام حرف های ناگفته رو در 2 نقاشی توضیح داد. مبسوط و کامل.



[موضوع : ]
[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ 12:03 ] [ مامان زینب ]

به نام عشق، به نام مدافعان حرم

بالاخره 30 روز گذشت. روزهایی پر از التهاب و دوری و دلتنگی. دخترم تو در 5 سالگی آزمونی سخت رو پشت سر گذاشتی. آزمونی که به تو تحمیل شد. بزرگترین دغدغه باباجون هم، بی قراری های تو بود. از حالا تا ابد باباجون رو مدیون خودت کردی. من و تو لحظه هایی رو سپری کردیم که محکوم به صبوری بودیم با چشمان منتظر که آیا مسافرمان برخواهد گشت؟با خوابهای آشفته ی هر شب که خدایا چه خواهد شد؟ 

داعش بترس رحم به حالت نمی کنیم

داعش بترس از عجم از نیزه دارها

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ 23:34 ] [ مامان زینب ]

زینب خانم با این شعر کادوهاش رو باز میکنه:

انار انار انار دونه     این کادوی زینب جونه      از طرف باباجونه      بازش کنم؟      تو خالیه، بازش کنم؟    

پیچ پیچیه ، بازش کنم؟      باز شود، دیده شود، بلکه پسندیده شود 



[موضوع : ]
[ شنبه 20 آذر 1395 ] [ 0:54 ] [ مامان زینب ]

مثل پدری که پول ندارد

و به زور دست بچه اش را گرفته

و از جلوی اسباب بازی فروشی...

کشان کشان دور می کند...

عقربک های زمان دست ما را گرفتند

و از بچگیمان دور شدیم

دستم را ول کن

من هنوز خاله بازی ام تمام نشده

تازه قرار است برایم میهمان بیاید...



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 آذر 1395 ] [ 12:28 ] [ مامان زینب ]

روز دانش آموز در مهد ما یک روز مهم محسوب میشه. ما سرود تمرین می کنیم و روی صورتمون پرچم ایران می کشن. بعد از اینکه با مشت دهن امریکا و اسراییل رو پر از خون می کنیم، برای آل سعود آرزوی نابودی کرده و در آخر هدیه هامون رو می گیریم و میایم خونه. البته تا چند روز صورتمون رو نمی شوریم که پرچم قشنگمون پاک نشه.



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 آذر 1395 ] [ 11:58 ] [ مامان زینب ]

من و فاطمه وقتی با هم هستیم...

بله، داشتم میگفتم من و فاطمه (دختر خاله حمیده) وقتی با هم باشیم دیگه کسی رو به بازیمون راه نمی دیم. ما می تونیم ساعت ها با هم خاله بازی و آشپزی کنیم بدون اینکه خسته شیم. ما حتی شعرهایی که توی مهد یاد گرفتیم رو یواشکی برای هم می خونیم که کسی متوجه نشه. از همه مهم تر، برای اینکه لج پارسا رو در بیاریم وقتی راه می ریم دستای هم رو می گیریم. ما دو تا خیلی بد جنسیم...



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 آذر 1395 ] [ 11:38 ] [ مامان زینب ]

بعد از یک دوره سرمای سوزناک کویری، شاهد ریز دانه های برف بودیم.

- زینب بدو داره برف می باره.

- مامان خیلی بی معرفتی ! دستم رو بگیر بیام بالا منم ببینم.

دخترم رو کمک میکنم و میاد روی صندلی می ایسته و آروم نگهش می دارم که مزاحم غرق نگاهش نباشم.

- مامان بریم برف بازی؟

- الان نمیشه. باید اونقدر برف بیاد که روی زمین بشینه. فردا صبح میریم.

صبح شده و الوعده وفا...

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 آذر 1395 ] [ 11:29 ] [ مامان زینب ]

از بس که خدا عاشق نقاشی بود

هر فصل به روی بوم، یک چیز کشید

یک بار ولی گمان کنم شاعر شد

یک گوشه دنج رفت و پاییز کشید

زینبم هدیه پاییز است. هدیه آذر ماه. هدیه کمی سرما. چه کنم که گاه خاطرات چنان سریع مرور می شوند که دست خودت نیست گریه میکنی...



[موضوع : ]
[ جمعه 7 آبان 1395 ] [ 9:44 ] [ مامان زینب ]

این عکس مربوط به زینب خانمه که امسال روی تمام وسایل مهدش چسبانده شده . نامبرده نفس مامان و باباشه. لذا در صورت مشاهده ماشاءا... فراموش نشود.چشمک



[موضوع : ]
[ دوشنبه 26 مهر 1395 ] [ 12:00 ] [ مامان زینب ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خلاصه وبلاگ: می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان که : پدر تنها قهرمان بود و عشق تنها در آغوش مادر خلاصه میشد و بالاترین نقطه زمین،شانه های پدر بود... بدترین دشمنانم،خواهر و برادرهای خودم بودند تنها دردم زانوهای زخمی ام بودند تنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بود و معنای خداحافظ ،تا فردا بود...
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 113
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته گذشته : 646
کل بازدید : 108055
امکانات وب