نی نی زینب

 

niniweblog.com

سلام

این صفحه متعلق به زینب خانمه که به امید خدا قراره در آینده فرد مفیدی برای کشورش باشه. از امروز سیر بزرگ شدن خانم خانما رو با هم دنبال کنیم. خدا رو چه دیدید، امیدوارم یه روز زینب خانم خودش نویسنده پست های بعدی باشه.

 «به امید روزهای بهتر و بهتر»




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 شهريور 1395 | 21:55 | نویسنده : مامان زینب |

امسال هم برای سی و دومین سال پیاپی مراسم روضه خوانی عمو جلال بر گزار شد. یک هفته پر از جنب و جوش و همکاری. دم غروب که فرش های روضه در حیاط پهن و سماور و بخاری روشن می شد، حس خوب آرامش در مویرگ های مغز آدم تزریق میشد. دویدن و بازی بچه ها توی حیاط فرش شده نشان از شروع مراسم بود.باباجون در حالیکه سیستم صوتی رو امده می کرد به بچه ها توصیه می کرد آرام باشن که باباحاجی عصبانی نشه. با بلند شدن صدای اذان مردم کم کم جمع میشدن و همه چی شکل رسمی به خودش می گرفت. این عکس مربوط به لحظاتی قبل از شروع مراسمه.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 فروردين 1396 | 14:39 | نویسنده : مامان زینب |

پست خانه تکانی باید قبل تر از اینا گذاشته می شد اما به دلایل کمبود وقت به الان موکول کردم. خانه تکانی امسال ما چندان رونق نداشت و صرفا کتابخانه رو جا به جا کردیم که همین مسأله زینب رو به وجد آورده بود.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 فروردين 1396 | 14:25 | نویسنده : مامان زینب |

عید نوروز امسال با حضور ضحی خانم متفاوت بود. ما برای انجام هر کار و هر برنامه ای باید می دیدیم احوالات نی نی چه جوریه؟ خواب کافی داشته، سوپ خورده، شکمش کار کرده و ... به همین دلیل هم برنامه مسافرت به جیرفت با زمان بندی خاص انجام شد و هم خریدهای عید. خدا رو شکر که در مجموع کودک آرامیه. زینب در کنار حساسیت های جدیدش به ضحی لی لی، سعی کرده این موجود جدید رو درک کن و با اون کنار بیاد.

تصمیم گرفتیم نوروز امسال رو هم در کنار مامان بزرگ و بابا بزرگ باشیم و هم در کنار عزیز و باباحاجی. خدا رو شکر در جمع صمیمانه این بزرگترها سفر خوبی داشتیم.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 فروردين 1396 | 13:02 | نویسنده : مامان زینب |

چندی پیش مراسم عقد دختر عمه صدیقه (الهه) بود. زینب خانم با سلیقه بی نظیر خودش این لباس رو انتخاب کرد.




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 اسفند 1395 | 18:11 | نویسنده : مامان زینب |

از علایق خاص زینب خانم کار با خمیر رنگیه که میتونه اون رو یک ساعت مشغول کنه.

تخم مرغ های خونه ما به همت زینب خانم اکثر اوقات این شکلیه.

دستان هنرمند من




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395 | 15:04 | نویسنده : مامان زینب |

زینب جان اونقدر از بازگشت باباجون خوشحال بود که لحظه ای ازش جدا نمی شد و به بهانه های مختلف مثل سرم درد میکنه، پام خورد به دیوار خیلی درد گرفت، چشام می سوزه و ... وقت نکرد روح ما رو به نقاشی های قشنگش میهمان کنه تا بالاخره تمام حرف های ناگفته رو در 2 نقاشی توضیح داد. مبسوط و کامل.




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 22 بهمن 1395 | 12:03 | نویسنده : مامان زینب |

به نام عشق، به نام مدافعان حرم

بالاخره 30 روز گذشت. روزهایی پر از التهاب و دوری و دلتنگی. دخترم تو در 5 سالگی آزمونی سخت رو پشت سر گذاشتی. آزمونی که به تو تحمیل شد. بزرگترین دغدغه باباجون هم، بی قراری های تو بود. از حالا تا ابد باباجون رو مدیون خودت کردی. من و تو لحظه هایی رو سپری کردیم که محکوم به صبوری بودیم با چشمان منتظر که آیا مسافرمان برخواهد گشت؟با خوابهای آشفته ی هر شب که خدایا چه خواهد شد؟ 

داعش بترس رحم به حالت نمی کنیم

داعش بترس از عجم از نیزه دارها

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 23:34 | نویسنده : مامان زینب |

زینب خانم با این شعر کادوهاش رو باز میکنه:

انار انار انار دونه     این کادوی زینب جونه      از طرف باباجونه      بازش کنم؟      تو خالیه، بازش کنم؟    

پیچ پیچیه ، بازش کنم؟      باز شود، دیده شود، بلکه پسندیده شود 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 | 0:54 | نویسنده : مامان زینب |

مثل پدری که پول ندارد

و به زور دست بچه اش را گرفته

و از جلوی اسباب بازی فروشی...

کشان کشان دور می کند...

عقربک های زمان دست ما را گرفتند

و از بچگیمان دور شدیم

دستم را ول کن

من هنوز خاله بازی ام تمام نشده

تازه قرار است برایم میهمان بیاید...




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 آذر 1395 | 12:28 | نویسنده : مامان زینب |

روز دانش آموز در مهد ما یک روز مهم محسوب میشه. ما سرود تمرین می کنیم و روی صورتمون پرچم ایران می کشن. بعد از اینکه با مشت دهن امریکا و اسراییل رو پر از خون می کنیم، برای آل سعود آرزوی نابودی کرده و در آخر هدیه هامون رو می گیریم و میایم خونه. البته تا چند روز صورتمون رو نمی شوریم که پرچم قشنگمون پاک نشه.




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 آذر 1395 | 11:58 | نویسنده : مامان زینب |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد