نی نی زینب

 

niniweblog.com

سلام

این صفحه متعلق به زینب خانمه که به امید خدا قراره در آینده فرد مفیدی برای کشورش باشه. از امروز سیر بزرگ شدن خانم خانما رو با هم دنبال کنیم. خدا رو چه دیدید، امیدوارم یه روز زینب خانم خودش نویسنده پست های بعدی باشه.

 «به امید روزهای بهتر و بهتر»




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 شهريور 1395 | 21:55 | نویسنده : مامان زینب |

دوست هر چه قدیمی تر، خاطرات شنیدنی بیشتر. مدتی که باباجون کربلا مشرف شده بودن، خانم سرسنگی و بچه هاشون مهمان ما بودن. عالیییییی بود. بابای اونا هم کربلا رفته بودن. یاد باد آن روزگاران یاد باد...




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 آبان 1396 | 14:52 | نویسنده : مامان زینب |

ضحی لی لی هم مثل من یه وبلاگ داره که مطالبش رو مامان می نویسن.

nini-zoha.niniweblog.com




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 آبان 1396 | 14:48 | نویسنده : مامان زینب |

من و فاطمه ، دوستان صمیمی...

 

حلما خانم، از مهربون های تاریخ...




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 4 آبان 1396 | 23:54 | نویسنده : مامان زینب |

اینکه خودت تنها باشی و یا مجبور باشی تنهایی رو انتخاب کنی یه مسأله هست ، اینکه به فرزندت توضیح بدی:«چرا تنهایی؟» یه مسأله ی دیگه. قصه اونجایی سخت میشه که فرزند تو حرف های نگفته رو از نگاه و حرکاتت می خونه و به خودت تحویل میده. و اونجایی همه چی به هم میپیچه که تو خودت هم میدونی این دلایل برای او نه قابل فهم است و نه قابل قبول!

دختر خوبم، پرسیدی: «چرا باباجون خیلی وقتا نیست پیشمون؟». شاید باباجون دوست داشته باشه این شعر رو برات بخونه:

جان منی از این عزیزتر نمی شود

جان منی و خوش به حالت که مادرت

تو را مثل گوش ماهی هایی که خودش کنار دریا کشف کرد، دوست می دارد

برایت یک مشت، بوسه می فرستم

باز هم هست

از این بوسه های عاشقانه برایت زیاد کنار گذاشته ام

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 4 آبان 1396 | 23:52 | نویسنده : مامان زینب |

5 تا 6 سالگی دوره خاصی از کنجکاوی از جانب بچه هاست. عمده سوالات زینب خانم هم در این دوره زمانی در مورد موضوعات زیر هست که تقریبا بین بچه ها عمومیت داره:

1.پیری، مرگ و پایان زندگی

2.راه های زیبا جلوه کردن خانما

3.دوستان خیالی

«مامان میشه وقتی پیر شدی موهات رو رنگ کنی تا سفید نباشه! کاشکی خیلی عمر داشتیم و هیچ وقت تموم نمی شد اما باز هم خوبه که بعد توی بهشت همیشه زنده می مونیم. خدا، خانمه یا آقاست؟ اگه همه جا هست پس خیلی پاهای بزرگی داره! مامان من میخوام وقتی خاله بازی می کنم آرایش کنم خوشگل تر بشم.چرا بعضی خانما توی خیابون آرایش میکنن و بعضی آقایون موهاشون بلنده مثل خانما. مامان من دوست دارم معلم بشم بعد مثل خانم فرشته ای که توی داستان پینوکیو هست با لباس بلند توردار به همه درس بدم حتی گنجشکا!مامان، چرا مامانا توی شکمشون بچه دارن اما باباها ندارن اونا که شکمشون بزرگتره! کاشکی من یه حیوون خونگی داشتم مثلا یه دونه سنجاب یا لاک پشت، می دونم تمساح خطرناکه!!!...»

- زینب جان، بخواب عزیزم. الان ضحی رو بیدار میکنی. فردا بهت میگم...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 4 آبان 1396 | 23:50 | نویسنده : مامان زینب |

درسته که گاه و بی گاه حسادت های کودکانه زینب خانم رو نسبت به خواهرش میبینیم اما ایمان داریم که دور از چشم ما ضحی رو با دل و جون مهربونی میکنه. چنان نمایش عروسکی برای خواهر کوچولو اجرا میکنه که چندین دقیقه ضحی رو مبهوت خودش نگه میداره. انار خوردن و بستنی خوردنشون هم حکایت زیبای خواهریست.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 آبان 1396 | 23:46 | نویسنده : مامان زینب |

به لطف خدا زینب خانم به مقطع پیش دبستانی 2 رسید. مدرسه " عروج اندیشه" انتخاب ما بود. امیدوارم در آینده از اینکه چنین تصمیمی برات گرفتیم، راضی باشی.




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 8 مهر 1396 | 2:15 | نویسنده : مامان زینب |




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 8 مهر 1396 | 2:12 | نویسنده : مامان زینب |

فکر میکنم تا ضحی بزرگ شه، شاهد توقف رشد قد و وزن و دور سر زینب بانو باشیم! چرا؟ چون مرتب نگران خواهرشه.

- ضحی چی کردی توی دهنت؟

- ضحی الان میفتی؟

- آب ریخت روی لباسش، الان سرما میخوره؟

- مامان خواب نری، ضحی هنوز خواب نرفته!

- مامان من رفتم بیرون، گریه کرد؟

پیش خودم فکر میکنم کاش این وابستگی الان دوره بچه گی تبدیل بشه به همبستگی دوره بزرگسالی. اون وقت با خیال راحت می تونم پا روی پا بندازم و بگم: اگه منم نباشم دو تا خواهر همدیگه رو محکم نگه می دارن و خدا هم پشت شونه.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 10:47 | نویسنده : مامان زینب |

همین که در ماشین رو می بندیم، شروع میشه. من یه قصه بگم... نه، نه... میخوام در مورد استرس براتون بگم. ( این جملات واقعیه و زینب ما رو هم متعجب میکنه. از مهد بچه های بهشت به واسطه آموزش های قرآنی و روان شناسانه ممنونم).

وقتی آدما عصبانی میشن مثل اینه که آتیش گرفتن پس باید برای کم شدن عصبانیت آب بخوریم و بگیم سلام بر حسین. استرس هم همین طوریه. وقتی استرس داری باید 3 تا نفس عمیق بکشی و 10 قدم راه بری. بعد اگر ترسیده بودی هم 3 بار آیت الکرسی بخونی. بار اول یه دونه فرشته میاد پیشت. بار دوم، 2 تا فرشته میاد و بار سوم که آیت الکرسی بخونی همه فرشته میان تا مراقبت باشن. مثلا وقتی مامان از دست ضحی عصبانی میشه نباید ضحی رو دعوا کنه، با آرامش ضحی رو بوس کنه و بعد شربت دل درد بده، به همین راحتی ضحی می خوابه. استرس یعنی ناراحتی. وقتی با هم یک خانواده هستیم، دیگه ناراحتی نداریم.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 12:17 | نویسنده : مامان زینب |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد