زینب خانمزینب خانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره

نی نی زینب

رسیدن ماه میهمانی خدا مبارک

داریم با دختر اولین سحری ماه رمضان 93 رو درست میکنیم. وای خدا چقدر سوال می پرسه! چرا روغن رو ریختی روی گاز؟ چرا در یخچال رو محکم بستی؟ وای به من که رب گوجه ندادی؟ حالا گاز رو کمش کن ، چرا به من نگاه نمی کنی؟ اگه خدا بخواد قصد داریم شب های قدر بریم در کنار حریم یار ، امام رضا(ع) . تصاویر رمضان را به حرم اختصاص میدم: ...
7 تير 1393

دختر نگو ، شاخه نبات ....

سلام دخترم! شیرین زبونیت که نهایت نداره نمونه : - چیکار میکنی؟ چرا آلبالوها رو له کردی ؟ آلبالو که میخورن چوب و هسته اون رو میذارن توی بشقاب.            - شارژرش در اومده . بذار بزنم سر جاش! بهانه تراشی که دیگه نگو   نمونه: - چرا سلام نمیکنی دخترم؟             - من که دهن ندارم! نازآوردنت تا بخوای خریدار داره نمونه: - چی شدی دخترم؟           - دارم غصه میخورم !          &nbs...
3 تير 1393

اتل متل توتوله...

 ارتحال امام خمینی رفتیم کرمان . خیلی عالی بود. آخر شب بعد از یه عالمه بازی کردن به پیشنهاد یاسین اتل متل بازی کردیم . به ترتیب از راست به چپ: فاطمه و حلما دالوند- زینب پارساییان- یاسین فاطمی - طه حاجی زاده   ...
21 خرداد 1393

خورشید (عضو جدید خانواده)

زینب خانم به شکل چشمگیری در حال تغییر کردن است. علاقه مند است خودش کارهای شخصی اش را انجام دهد. مثل مسواک زدن - تعویض لباس- باز کردن دکمه لباس - توالت رفتن - و حتی نوع نق زدن! چند روز پیش برای خرسی سوپ درست کرد و من رو به میهمانی دعوت کرد. در خونه اش را باز کرد و گفت : خوش اومدین! چایی بخور! نزدیک بود از خوشحالی غش کنم. وقت خداحافظی ازم پرسید: داری میری دانشگاه ؟ گفتم :نه! خیلی خانمانه و محکم در اتاقش را پست سرم کوبید! تصمیم گرفتیم برای دختر یه دونه عروسک بخریم که با آن مانوس شود. واکنشش قابل پیش بینی بود. خوشحال شد و عروسک رو بغل کرد. گفتم: اسم نی نی شما چیه؟ زیر لب گفت: خورشید! نمی دونید چه مامانی شده که ...! اینم خورشید خانم...
11 خرداد 1393

باغ لاک پشت!

باباجون امسال یه باغ اجاره کرده تا از گرمای شدید یزد فرار کنیم و به دامن طبیعت پناه ببریم. این باغ یه لاک پشت داره به همین دلیل من بهش میگم باغ لاک پشته! وقتی باد برگ های درخت ها رو تکون میده خیلی هیجان زده میشم. زمانی هم که عمه فاطمه میخواد روی آتیش برنج دم بده  چوب کوچک پیدا میکنم. الان هم کاملا متفکرانه روی تنه درخت به این فکر میکنم که چرا عرفان کوچولو منو اذیت میکنه! ...
10 خرداد 1393

سوغاتی تهرونی!

باباجون رفت نمایشگاه کتاب و من رو با خودش نبرد. آخه مامان جون دلش تنگ شده بود و با هم رفتیم کرمان. همه خوب بودن و خدمتتون سلام داشتن . راستی مچ دستم در رفت و پیش آقای دکتر جا انداختیم. تقصیر کی بود؟ اگه گفتین ؟ خوب معلومه مامان جون ! هرازگاهی برای تغییر حال و هوا شیرین کاری میکنه. تا من بزرگ شم خدا با دادم برسه... باباجون برام عینک و لباس سبز خریده ، ببینین... ...
21 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی زینب می باشد