زینب خانمزینب خانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نی نی زینب

مهاجر الی الله

    روزها پر وخالی می شوند مثل فنجان های چای در تنهایی و سکوت                                                      ناگهان قلبت را خاطره ای، سخت می فشرد آه، کاش همه زنده بودند و می گفتی: « حجتان مقبول، خوش آمدید...» امروز اولین گروه مسافران بیت الله الاحرام آمدند دخترکم، دستم به نوشتن نمی رود بگذار سکوت...
12 مهر 1394

فاجعه منا

زیبای کوچک: خونه ی خدا خیلی محترمه. به همین خاطر اونجا حتی نباید پشه ی مزاحم رو کشت. چه جوری میشه باور کرد هزاران نفر انسان پاک رو در خانه امن خدا به شهادت رسوند؟!     ...
4 مهر 1394

سلام امام رضا

ما داریم میریم مشهد... خبر سفر رو وقتی برگشتم براتون میذارم. فعلا این عکس ها رو ببینید. این عکس صرفا جهت نمایش گیسوی بافته شده دختر گرفته شده و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد . ...
17 شهريور 1394

خنده ی الاغ!

امروز بعد از بازی و نقاشی کشیدن، قرار شد زینب خانم دامن منو بگیره و من تند بدوم و ایشون لذت ببرن! - واه! بچه جون چرا اینجوری میخندی ؟ زشته عزیزم! - خوب، دوست دارم خنده الاغ کنم! - اما این خنده زشته! - چرا خودت همش کاغذها رو پرینت میکنی ؟! - چه ربطی داره؟ - چون که! - چون که چی؟ - چون که و همین که گفتم!!! من که دلم شکست! - خدا نکنه دلت بشکنه... بیا دامن منو بگیر... دوباره فضای خونه پر از شادی و خنده های الاغ شد!!!! ...
16 شهريور 1394

کدبانو کیه؟

به نظر من کدبانو به کسی میگن که نه تنها آشپزی ای در حد متوسط داره بلکه آشپزخونه ی اون هم مثل پیچ و مهره های ساعت، مکانی منظم و تمیز و تحسین برانگیز هست.ضمن اینکه تا حد امکان وسایل آشپزخونه بهتره با هم همخونی داشته باشن. هر چند از نظر زینب خانم، کدبانو کسی هست که برای دخترش آب بیاره و درس نخونه!!! مهم نیست... موارد اختلافی من و دختر از تعداد انگشت های یک دست فراتر میره. این روزا باباجون نیستن و برای یه سفر کاری به تبریز رفتن. فرصت مناسبی برای نظافت کابینت حبوبات دست داد. زینب خانم تمیز کردن لپه ها رو به عهده گرفت.       ...
30 مرداد 1394

روز دختر مبارک

روز دختر با تبریک مامان بزرگ به مامان جونم شروع شد. مامان جون هم که می خواست خاطره خوبی از این روز رو در ذهنم ثبت کنم، بعد از باشگاه منو برد لباس فروشی و گفت: عزیزم برو یه لباس مناسب انتخاب کن. طبق معمول از اول لباس فروشی شروع کردم و همه مدلها رو امتحان کردم تا اینکه... وای،خودشه !!! لباس صورتی با گلهای بهاری!!! با شادی گفتم: همینو می خوام. مامان جون منو بوسید و گفت: روز دختر مبارک... شب نوبت باباجون بود تا خاطره روز دختر رو با ماژیک رنگی در ذهنم پر رنگ کنه. - زینب خانم بریم بیرون شام بخوریم. چی بخوریم؟ من با ذوق گفتم: سوخاری!!! مرغ سوخاری با سس قرمز!!! شام که تموم شد ، باباجون منو بوسید و گفت: روز...
28 مرداد 1394

چند گام به عقب...

بوی عیدی، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم ، با اینا خستگیمو در میکنم بوی باغچه ، بوی حوض، عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم   ...
24 مرداد 1394

همدردی

دیروز همین که اومدم خونه ، زینب خانم مات و مبهوت نگام می کرد و باورش نمی شد پام شکسته . کمی روی گچ دست کشید و گفت: درد میکنه؟ گفتم :نه ! سریع لحنش عوض شد و ادامه داد : پس برای من آب میاری و بعد هم سی دی عموهای فیتیله ای رو بذار تا کیف (با کسره کاف) کنیم ! گفتم :شما کنترل ها رو بیار . جواب داد: می خوای اینقدر کار کنم تا پیر شم؟!  اگه مهر مادرانه فطری نبود ،نسل آدم  و حوا خیلی وقت پیش منقرض شده بود. ضمنا قبلا گفته بودم از علایق دختر من درست کردن کیک گلیه! این هم عکسش...   ...
12 مرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی زینب می باشد