زینب خانمزینب خانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

نی نی زینب

شلوار جیرینگ جیرینگی

تقریبا 60 درصد روز مره گی های ما بر پایه (اتفاقات) رقم میخوره . مثلا میگیم :اتفاقا امروز فلانی رو دیدم یا اتفاقا امروز به این نکته فکر میکردم یا اتفاقا امروز خودش زنگ زد! ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم و چند روز پیش اتفاقی از پاساژ ستاره سر در آوردیم و کاملا اتفاقی شلوار جالبی چشمم رو گرفت. چون دخترم قد بلند تشریف دارن از خانم فروشنده خواستم شلوار مذکور رو برای یه دختر 2 ساله بیارن که ببینم .خلاصه در حالیکه زینب خانم با دسته اسباب بازیش فک و بینی و ناحیه پیشانی(سمت چپ) صورت باباجونش رو هدف گرفته بود، بنده در کمال خونسردی درباره رنگ شلوار با خانم فروشنده صحبت میکردم( ولی وقتی خریدم تموم شد فهمیدم چه بلایی سر باباجون آورده!) وقتی اومدی...
17 شهريور 1392

عاشقانه ای برای پدر

 غرق بازی کردن با خونه سازی هام هستم که صدای آشنای ترمز ماشین رو میشنوم . نیم خیز میشم و گوشام رو تیز میکنم.خودشه صدای چرخوندن کلید و باز شدن در حیاط. مثل فنر ازجا میپرم و با صدای بلند صداش میزنم :بـــــــــــابــــــــــــا جــــــــــــون!!! برام دست تکون میده و مثل همیشه میگه:کجا بودی دخترم، من که خیلی دلم واستون تنگ شده بود...  این عاشقانه تقدیم میشود به بابایی مهربون من که 17تیرماه برای اومدن به این دنیا غوغایی به راه انداخته بود.  ...
7 شهريور 1392

زینب خانم بسیار گرم مزاج هستن

  علی رغم اینکه زینب خانم در شهر خوراکی های گرم زندگی میکنه ولی با هر بار خوردن باقلوای یزدی و نبات و ارده فریاد (سوخمم:سوختم ) دخترم بلند میشه. برای همین بابا جون میوه هایی مثل موز ،انبه و خربزه و طالبی رو به ندرت میخرن ولی تا دلتون بخواد هندوانه ،سیب خصوصا از نوع سیب گلاب،انواع آلو،خیار،هلو و شلیل موجود است ! شخصیت دخترم به خوردن دسته جمعی بیشتر علاقه نشون میده تا تک خوری!مثلا اگه قرار باشه هندوانه رو داخل سینی بذارم با یه چاقو و چند تا چنگال از آشپز خونه خارج بشم مثل مرغ پر کنده دورم می چرخه تا اول چنگالها رو تقسیم کنه همین که هندوانه رو می بریم با ذوق میگه:بخوریم ،بابا بخور ،مامان بخور.هر شب ب...
7 شهريور 1392

یک فنجان قهوه

بعد از یک روز پرکار زمانی دست میده که تو فارغ از هر اسمی مثل مادر بودن ،همسر بودن،فرزند بودن ،همسایه بودن ،کارمند بودن، خودت باشی! اولین کاری که به فکرت میرسه برای خودت انجام بدی چیه؟شاید ریختن یک فنجان چای یا قهوه و فکر کردن به دوردست ها(بیشتر گذشته!!) شاید گوش کردن به ترانه ای که خاطره ها ی زیادی برات زنده میکنه (مجاز یا غیر مجاز!!) یا رفتن به خانه یک دوست... چه حس خوبی اگه غذات ته نگیره اگه مهمون سرزده نیاد اگه برق ها نرفته باشه اونم توی تابستون . قبول دارین؟   ...
7 شهريور 1392

جملات جدید من

  زینب خانم در یک سال و هشت ماهگی به راحتی حرف میزنه و با کوچک ترین آهنگی که از تلویزیون پخش میشه شروع به حرکات موزون میکنه،البته دخترم نماز هم می خونه! چند مورد از جملات نغزش رو براتون بگم: ١-جدیدا اینطوری شده 2-بابایی دوست دارم 3-مامان جوراب نداره  4 -مرگ بر اسرائیل 5-سلام خونه، سلام ماهی ها ،سلام خرسی، سلام دستشویی ،سلام... 6- مگس برو خونتون  7-آب بازی بریم حموم 8- مامان شیر درست کن 9-بابایی پول نداره 10-مامان یخمک بده 11- بریم سرسره بازی تاب تاب عباسی 12-عصا عصا ننه پیرزن 13- کتاب قصه بخون 14- ماشاا... 15-دیگه چه خبر ١٦-مامان توپ واست خریدم ١٧-مامان مگس کش دوست دارم ١٨-تاب تاب عباسی خدا منو نندازی 18-سیب ز...
4 شهريور 1392

عرفان کوچولو

دیشب رفتیم خونه عمه اکرم. مثل همیشه من و عرفان با هم دعوا کردیم و اسباب بازی ها رو از دست هم چنگ زدیم.البته عرفان چون 4 ماه و نیم از من بزرگتره بیشتر زور میگه.منم به پشتیبانی بزرگترها در بیشتر موارد به هدفم می رسم.به پیشنهاد مامان جون برای لحظه ای به طور مسالمت آمیز با هم کنار آمدیم و عکس گرفتیم.راستی عرفان 2 تا داداش بزرگتر داره که وقتی اذیت میکنه از دستگیره در آویزونش میکنن.از من بپرسین میگم :حقشه... ...
28 مرداد 1392

زینب خانم +بعبعی!!

چهلمین پست تقدیم میشه به دخترم به مناسبت عید فطر یک هزار و سیصد و نود و دو : برای رفتن به کرمان این دفعه بهانه های زیادی داشتیم:اول دیدن روی ماه بابابزرگ و مامان بزرگ دوم :رفتن به بافت و دیدن باغ های گردوی بابابزرگ سوم: دیدن از باغ سیب خاله سمیه (مامان یاسین) . چیزی که مهم بود اینه که من و یاسین حسابی بازی کردیم و دنبال مرغ و خروسا کردیم و دست آخر هم یه بعبعی بی صدا گیر آوردیم باهاش عکس گرفتیم.تازه من با خودم چند تا کک تپل و مپل آوردم خونه .هیچی هیچی مثل گردش در طبیعت منو سر حال نمیاره.خصوصا اینکه من تقریبا از هیچ حیوونی نمی ترسم مثلا یه سوسک سیاه برای مامان جون گرفتم ولی تا رسیدم نشونش بدم از ترس غش کرد.چند تایی هم عکس یادگاری با...
23 مرداد 1392

یک گل ارکیده تقدیم به داداشی

چند وقتی میشه که مبخوام از داداش ناز زینب خانم مطلبی بذارم تا وقتی بزرگ شد نگه مامان جون بی معرفت بود که از داداشی مهربونم یاد نکرد.علی آقا در 13/7/89 ساعت 19:30 دقیقه به وقت بیمارستان سید الشهداء (ع) کرمان به این دنیا سلام کرد.مثل همه هدیه های قشنگ خدا حسابی دلبری کرد و در 16/9/89 از این دنیا خداحافظی کرد.ترانه گل ارکیده برای من یادآوری تمام لحظات با علی بودنه... اینکه وجود نازنین زینب خانم چقدر تونست دوباره رنگ و بوی جدیدی به زندگی ما بده بماند، مهم لذت داشتن فرزند سالم (اونم از نوع دخترش )هست که امیدوارم خدای آب و پاکی به همه جوونای صبور بچشونه. زینب خانم دوستت داریم به عدد موجودات عالم. ...
23 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی زینب می باشد