زینب خانمزینب خانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

نی نی زینب

من قایم شدم...

این روزا بازی قایم باشک و فوتبال از علاقه مندی های دخمل شده . اگه پیداش کردین...   یکی از روزای خوب خدا با باباجون و دختر رفتیم مدرسه کودکان استثنایی.حیاط مدرسه آروم و ساکت منتظر زنگ تفریح بچه ها بود. دو نفر از دانش آموزان کم بینا و نا بینا با هم قدم می زدند. یک لحظه ایستادند و به سمت صدای ما اومدن. از اینکه یه بچه با خنده های کودکانه و معصوم خودش تاب اونها رو اشغال کرده بود ،شاد شدن . خواستن به سمت ما بیان که با شنیدن صدای خودکار معلم به پنجره بالای سر ما منصرف شدن.خدایا ممنون که دخترم دو تا چشم بینا و زیبا داره. .. ...
8 ارديبهشت 1393

قابل توجه زینب دوستان...

این عیدی بنده با احترام تقدیم میشه به تمام زینب دوستان: پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند                       بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست                  طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند بلبلی در سینه می نالد هنوزم کین چمن                  با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند ما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوز&nbs...
17 فروردين 1393

بوی بهشت

امسال هم مثل هر سال روضه ی عمو جلال بر پا شد.به اتفاق مامان جون همه شبهای روضه رو رفتیم جز شب آخر.به من که خیلی خوش میگذشت.عمو جلال خیلی گردن ما حق داره آخه داداشم پیش ایشونه و بنده خدا اون دنیا هم آرامش نداره!اینجا از دست عراقی ها و اون جا از دست خودی ها...یکی از شبهایی که آماده بودیم تا باباجون بیاد دنبالمون ، فرصتی دست داد که چند تا عکس براتون دست و پا کنیم که بی خبرمون نباشین !(بگو ما شا ءا...)   ...
17 فروردين 1393

اولین باری که به شهربازی رفتم...

جای همه خالی! برای عید دیدنی رفتیم کرمان و به پیشنهاد خاله سمیه ،منو بردن شهربازی. هوا خیلی سرد بود و مامان جون مرتب یاد آوری میکرد که اگر دخترم سرما بخوره وای به احوالات پیشنهاد دهنده! خیلی خوش گذشت. از بس ذوق زده شده بودم نمی دونستم اول کدوم وسیله رو سوار شم.باباجون و هادی آقا رفتن ترن هوایی سوار شدن.من و یاسین هم استخر توپ و ماشین برقی و هلی کوپتر و قایق بادی رو امتحان کردیم.بعد هم به دعوت هادی آقا رفتیم سفره خونه سنتی و یه شام لذیذ میل کردیم . پس یادمون نره من در تاریخ 3/1/93 برای اولین بار رفتم شهربازی!!! ورودی شهربازی و سفره هفت سین. قدم های کوچک و راه طولانی... همه شهربازی رو فروخته بودم به این ...
10 فروردين 1393

دوچرخه آبی

عیدتون مبارک.صد سال به این سالها.دست تمام کسانی که به من عیدی دادن درد نکنه.ان شاءا... هر سال تکرار شه! مامان جون عیدی های منو برام جمع کرد و رفتیم دوچرخه آبی خریدیم. ...
10 فروردين 1393

باغ عمه صدیقه

جمعه گذشته رفتیم باغ عمه صدیقه.من عاشق ببعی ها و مرغ و خروس های اونجام . تازه خاک بازی میکنم و به ببعی ها هم علف میدم. وقتی برمی گردیم اون قدر با حیوانات همزاد پنداری کردم که بع بع کنان و قوقولی کنان میریم خونه... _ ببعی علف بخور . انگشتای منو نخوری ها ! خوشکلم ...( عین عبارت زینب خانم ) _ پیشی علف میخوای؟ _ نه قربونت ! بذار ژست بگیرم عکسم خراب نشه.   ...
19 اسفند 1392

حاج خانم !

میگن یه فرشته از بهشت اومده تا برای خوشبختی آدما دعا کنه . لطف کنین به صف بایستید تا آرزوهاتون قاطی نشه . حاج خانم تشریف دارن!     ...
19 اسفند 1392

ای خدا من میوه می خوام!

روز خسته کننده ای گذرونده بودیم و ساعت یک بامداد بود . مثل هر شب خانم طلا داشت پشت سر هم حرف میزد. هر 10 ثانیه یکبار هم تاییدیه حرف هاش رو می خواست.تصمیم گرفتم خودم رو به خواب بزنم تا شاید بخوابه.چند بار صدام زد و دید جوابی نمی آد. یه دفعه زد زیر گریه و با صدای حزن انگیز که اگه دخترم نبود فکر میکردم چند سالیه که میوه نخورده،گفت: ای خدا من میوه می خوام ! در حالیکه به زحمت جلوی خنده ام رو گرفته بودم با چشمای بسته گفتم :سیب یا پرتقال ؟جواب داد: موز صورتی ! دیگه طاقت نیاوردم و محکم در آغوش گرفتمش و زدم زیر خنده.با ذوق بچه گانه ای گفت : صبح شد، دیگه بیدار شیم !!! نشون به اون نشونی که تا ساعت 2:15 دقیقه بامداد حرف زد و من هم تایید کردم.یکی تح...
19 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی زینب می باشد