زینب خانمزینب خانم، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

نی نی زینب

اولین گام در مسیرعلم

در تاریخ 95/2/22 در ساعت 19:55 دقیقه در 4 سال و 5 ماهگی، زینب خانم داوطلبانه نزدیکم اومد و گفت : مامان جون، بیا مشق یاد بگیریم. و ما اعداد 1 تا 5 رو تمرین کردیم. مبارکه عزیزم   ...
24 ارديبهشت 1395

لاک زدن !

بی شک یکی از علائق خاص دختر بچه ها لاک زدنه. فاطمه دختر خاله حمیده با لاک های رنگارنگش می تونه دل دخمل منو به دست بیاره. در این تصاویر شما می بینید چه طوری میشه 8 نوع رنگ رو روی هم زد به طوریکه استون حریفش نشه! ...
24 ارديبهشت 1395

سفرنامه

روزگاری با شکل و شمایلی متولد می شویم و بعد از 90 سال می میریم. مشکلاتی رو به وجود می آوریم و کارها رو خراب می کنیم و گاهی هم مثل فرشته نجات در وقت و زمان مناسب در زندگی دیگران تجلی پیدا می کنیم. این دور همینطور تکرار میشه، پس بیایید با هم مهربون باشیم و هر روز صبح ما درخط مقدم دوستی غزلسرایی کنیم. بعد از 4 ماه و نیم فرصتی دست داد تا سفری به کرمان داشته باشیم. بدجور مهربونی خونمون افتاده بود.جای شما خالی... بعد از 16 روز برگشتیم و الان وقت نوشتن سفرنامه هست. 1. مشکل اصلی ما ناسازگاری زینب خانم و آقا پارسا بود. یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوید! همون طور که ملاحظه می کنین خانم و آقای بالا بسیار عزیز و مهربون هستن ...
23 ارديبهشت 1395

دلیل اول و آخر من!

این روزا برای هر خرابکاری کوچک و بزرگی که پیش میاری، فقط یک دلیل میاری و اون یه دلیل رو چنان با قاطعیت سخنرانی میکنی که وقتی طرف به خودش بیاد میبینه داره ازت عذرخواهی هم میکنه! - شما نمی دونی من کوچکم؟ بچه ام؟ هنوز عقلم رشد نکرده؟ باز هم می خوای دعوا کنی منو؟!!!!! ...
25 فروردين 1395

آرزوهای من!

بارون نم نم به شیشه میزد و من و زینب جون داخل ماشین مسیر خونه به مهد رو طی می کردیم. آهی کشیدم و گفتم: دخترم شما چه آرزویی داری که زیر بارون برآورده شه؟ - اول دوست دارم بچه های یمن و سوریه از دست آدمای بد راحت شن. - بعدش آرزو دارم باباجون پولدار شه بره یه وانت سفید بخره و من برم بالای وانت! دو احساس خنده و تعجب در من جمع شده بود و هیچ کدام به اون یکی فرصت بروز نمی داد!!! ...
15 فروردين 1395

دندونم کو؟

روز اول عید عازم خونه باباحاجی برای تبریک سال نو شدیم که باباجون پیشنهاد داد سر راه بریم مزار شهداء و سری هم به علی آقا و باقی رفتگان بزنیم. به ناگاه ( به قول آقای همساده، عروسک خوش زبون برنامه کلاه قرمزی) زینب خانمی، که در حال خوردن آبنبات بود آهسته به من زد و گفت: مامان ! مامان! دندونم نیست... گفتم : نه، عزیزم ، اشتباه می کنی، بذار ببینم! بله... درست می گفت دندونش شکسته بود و به جای آبنبات قورت داده بود.سندش هم موجوده...! عکس ...
15 فروردين 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی زینب می باشد